کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

غنچه ای باز شد و اول اسفند رسید

موسم نقل و گل و شهد و شکرخند رسید

 

حافظ امروز غزل هدیه به مادر می داد

گفت برخیز که بانوی سمرقند رسید

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

 

کمی از قاشق چایخوری بزرگتر بودم، گندمگون و شیرین.

نه اسم درختان حیاطمان را می دانستم و نه زیبایی ماه را می توانستم اندازه بگیرم.

دلم می خواست ستاره ها را زیر بالشم بگذارم و ابر ها را در پیراهنم پنهان کنم.

مادر چند کفشدوزک بودم.

کمی شبیه رودها بودم، مدام راه می رفتم و با آوازهایم سنگ ها را از سر راه بر می داشتم.

کمی شبیه روز ها بودم، آفتابی در سینه ام می درخشید.

 قمقمه ام را پر از شعر می کردم و به کفش هایم قول می دادم که آنه را به تماشای باغ واژه ها ببرم.

در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر  داشتم و یکی یکی بن بست ها را تجربه کردم.

گاهگداری بر سر دو راهی ایستادم . لبخند هایم را در هوا پاشیدم تا بر سر خانه های غریب فرو ببارد.

یادش بخیر، چقدر روز های کودکی زود گذرند

کاش می شد لحظه های پاک کودکی را دوباره تجربه کرد.

و اکنون بر بیست و هشتمین پله ی زندگی ایستاده ام  و باید با دست خودم  ادامه ام را بنویسم

(( من اینجا روزی آخر

              از ستیغ کوه چون خورشید

                                        سرود فتح می خوانم))

 

عسل بانو

 

[شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳٠] [٩:٥۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak