کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

سلام عشق قدیمی ! سلام آقای ِ ...

چقدر حس قشنگی است این که جا پای ِ -

شما شبی بگذارم اگرچه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای ِ -

غریب و کوچک من ... نه! نمی شود یکبار

کمی مماس شود بال من و پرهای ِ ...؟!!

همیشه من ته دره ولی شما انگار

همیشه دورتر از من ، درست بالای ِ ...

که ... نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گریه کنم هی تمامِ شب های ِ ...

نمی شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چکار کنم تا کمی دلت جای ِ ...

 

فاطمه حق وردیان

 

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢] [٢:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak