کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

این غزلم شاید وصف حال  توست روزی که مهرش از شهر تو کوچید،

و شاید وصف حال مسافران تازه رسیده ات،در روز گار غربت.

و شاید.... به هر تقدیر .....

 

 

 

لبخند تو چون پیچکی بر بید دل پیچیده بود

انگار بذر ماندنت آنجا کسی پاشیده بود

 

هر روز گرم و گرم تر، تنها برای بودنت

خورشید مهرم بی صدا، آن روز ها تابیده بود

 

روزی که ای بیدارتر محکوم کردی خواب را

آنجا، میان خفتگان، رویای من خوابیده بود

 

تفهیم کردی بارها درس محبت را چه سود

حرف دلت را قلب من آن روز ها نشنیده بود

 

اشک هم از خنده ها بی رحم سبقت می گرفت

روزی که مهرت بی خبر از شهر ما کوچیده بود

 

در هفت رنگ زندگی آنجا که منشوری نبود

بی رنگی ام را گوئیا رنگین کمان فهمیده بود

 

 

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت1:

 

این روزها که می گذره حس غریبی دارم، وصف ناشدنی.

شاید حسی باشه مثل وقتی که تاب بازی می کنی، که میری به آسمون و وقتی بر می گردی ته دلت قلقلک میاد.

نمی دونم... گفتم که نمیشه وصف کنم. ناشناخته است.

 

 

پی نوشت 2:

حتما امروز دلت می خواد بگی:

آمدی جان به قربانت ولی حالا چرا؟

 

مگه نه؟

 

پی نوشت 3:

 

یه حس دیگه هم دارم این روزها، انگار دارم یه سریال دنبال می کنم، اما سریال من مثل سریال های ایرانی از قسمت اول تهش معلوم نیست، هر قسمتش می تِرِکی  از هیجان.

 

پی نوشت 4:

 

 حسودیم میشه.... حسودیم میشه.... حسودیم میشه

من دلم یه بابابزرگ گوگولی می خواد مثل زبل خان.

 

پی نوشت 5:

 

دارم می مُرَم از  خستگی، چشمام باز نمیشه، 7 صبح رفتم دانشگاه 7 شب بر گشتم

ولی دارم وبلاگ می نویسم پر از پی نوشت

پدر عشق بسوزه، بسوزه آخ بسوزه

که شدم به خاطرش با نمره ی بیست رفوزه

[شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧] [٩:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak