کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

ناتانائیل، بکوش اهمیت در نگاه تو باشد، نه در آنچه به آن می نگری.

                                          مائده های زمینی- آندره ژید)

 

غم نوشت:

 

در این روز های کسالت بار ملال آور که پر شدم از بی اعتمادی

تصمیم گرفتم بیشتر گوش باشم و چشم

کمتر حرف بزنم

کمتر بنویسم

بیشتر بفهمم

بیشتر بخوانم

می خوام بکوشم اهمیت در نگاهم باشد نه در آنچه به آن می نگرم

می خوام برگردم به خودم، که دلتنگم برای خودم، که دور شدم از خودم

انگار جایی خیلی دور ایستادم و برای خودِ سابقم دست تکان میدم.

این روز ها بیشتر شعر خواندم و قدم زدم در کوچه های وب.

چقدر آرام شدم با خوندن وبلاگ (غزل پست مدرن- دکتر سید مهدی موسوی).

چقدر شرمنده شدم که در انتخاب پست ادبی برتر وبلاگ پر از قصور من هم در لیستی بود که وبلاگ این استاد می درخشید .

شعری از دکتر موسوی رو امروز میذارم به رسم احترام که وبلاگش این روز ها همراه تنهایی منه.

 

    

 

 

 

 

نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی

مرا گرفته و از خواب ها تکان بدهی

نخواستم که بگویم: «پدر بمان با من»

زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی

نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو

نخواستم که به من راه را نشان بدهی

«قبول» کردی و کردم جدایی و غم را

که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است

نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است

برای تو که مرا بیش و بیشتر بودی

صدای اطمینان، روی قفل در بودی!

برای تو که دوباره مرا بغل بکنی

تویی که از دل این بچّه باخبر بودی

برای اسم قشنگت که یاری ام می داد

طلسم آرامش موقع ِ خطر بودی

برای تو که تمامی ِ خوب های منی

برای تو که خلاصه کنم: پدر بودی!!

قرار شد کـه به من غربت جهان برسد

قرار شد پدر من به آسمان برسد

که منتظر باشم تا دوباره در بزنی

کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!

تو نیستی و من و برج های تکراری

تو نیستی و من و عشق های بازاری

تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها

تو نیستی و من و خنده ی مترسک ها

تو نیستی و من و روزهای شبزده ام

تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!

تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت

که توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت

فروختم همه ‌ی خاطرات دورم را

فروختم همه ی خویش را، غرورم را

فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها

و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها

و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها

میان خنده‌ی «هرچند»ها و«لابد»ها

و گم شدند تمامی آن اصولی که...

و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...

پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده

پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکی هایم

بگیر دست مرا... پا به پات می آیم

بگیر و پاره ‌کن این روزهای‌ زشت مرا

به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...

شبی دراز شده، اعتراض ها مرده

غرور در دل «بازی دراز»ها مرده

قرار تازه‌ ی ‌من، توی ‌کوچه، ساعت ‌هشت

و بی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»

و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»

هزار دختر و من، پیتزا و نوشابه

شبی ‌که غصّه از این بیشتر نخواهد شد

شبی دراز که دیگر سحر نخواهد شد

نشسته است زمستان، بهار خوابیده

شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده

بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!

پدر! کمک بکن از راه رفته برگردم

که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟

که افتخار کنم عکس روی طاقچه را

که افتخار کنم خنده ی قشنگت را

که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را

که باز زنده کنم خاطرات دورم را

که پس بگیرم از این سال ها غرورم را

هزار ترکش اندوه مانده توی سرم

نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم

هزار مدفن گمنام روبروی من است

هزار ابر لجوجند توی چشم ِ ترم

که ‌بیست ‌سال ‌گذشته ‌ست، بیست ‌سال ‌تمام

هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!

نمی رسیم بـه هم مثل ریل های قطار

که آسمان ‌تو ‌دور است ‌و من ‌شکسته ‌پرم

تمام عشق، تمام ِ زمان، تمام زمین

تمام شعر من و اشک های مختصرم

تمام آنچه ‌که باید، تمام ‌آنچه ‌که نیست

برای خوبترین واژه ی جهان:

پدرم!

    

(دکتر سید مهدی موسوی)

پی نوشت:

 

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

(سهراب)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٩] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak