کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو چه باشی چه نباشی مونس جان منی

که تو هم کعبه و هم یوسف کنعان منی

 

و اگر رود دلم خشک شود باکی نیست

که اگر ابر نباشد تو که باران منی

 

و مهم نیست هوا ابری و طوفانی شد

که چو یک شانه تو آرامش این زلف پریشان منی

 

و اگر در به در و بی سر سامان باشم

تو که هم مأمن و هم موطن و .....

                               اصلا خودِ ایران منی

(عسل بانو)

پی نوشت1:

 

 باز غزلم بی وزن شد. خیالی نیست.

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست.

پی نوشت 2:

حالا همه می دانند که همه ی ما یک طوری غریب

یک طوری ساده و دور

وابسته ی دیر سال بوسه و لبخند و علاقه ایم.

(سید علی صالحی)

 

پی نوشت 3:

این صبح، این نسیم، این سفره ی مهیا شده ی سبز، این من و این تو،

همه شاهدند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند.....یکی شدند و یگانه

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.

اول فقط یک دل دل بود. یک هوای نشستن و گفتن، یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

یک هنوز با هم ساده.

رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.

بعد یک صدا شدیم.

هم آواز و هم بغض و هم گریه؛

هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن.

برای یک قدم زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوت دل خاص،

برای یک دل سیر گریه کردن.....

برای هم سفر همیشه ی عشق...... باران!

( سید علی صالحی)

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠] [۱٠:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak