کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است

خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیون باختم و جان دادم!

با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!

حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم

از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

 

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختم! آخر بازی، همگی دست زدند

 

(بخشی از شعر سید مهدی موسوی)

 

 

********

روباه گفت: سلام!

شازده کوچولو سربرگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.

صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب...

شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چقدر خوشگلی!...

روباه گفت: من روباه هستم.

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه  دارم که نگو....

روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.

شازده کوچولو اهی کشید و گفت : ببخش.

اما پس از کمی تامل باز گفت:

- (( اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه میگردی؟

شازده کوچولو گفت:من پی آدمها می گردم. (( اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. ای کارشان آزارنده است.مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می گردم. نگفتی  (( اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت: (( اهلی کردن...))یعنی علاقه ایجاد کردن

- علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری.

من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در دنیا همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من  گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است ...

 

( شازده کوچولو- آنتوان دو سنت اگزوپری- ترجمه ی محمد قاضی)

پی نوشت1:

 

هستی ام را به آتش کشیدی

سوختم من ندیدی ، ندیدی

 

منم اهلی شده بودم. اهلی...

این حس ششم عجب چیز غریبی است. دیروز در پی نوشت، نوشتم که با تو بودن مثل افتادن در چاه است با چشمان باز....

  و امروز گرد و خاکم را تکاندم؛ با حرص و خندیدم؛ زورکی

بر زمینم زد عجب این بی مروت روزگار....

 

پی نوشت 2:

سلام یعنی خداحافظ

خداحافظ جای خالیِ بعد از منِ غریب

خداحافظ سلام ِ آبی ِ  امنِ  آسوده

ستاره ی از شب گریخته ی همروزِ من

عزیزِ هنوزِ من .... خداحافظ

خداحافظ اولین بوسه های بی اختیار

کوچه های تنگ آشتی کنان دلواپس

عصر قشنگ صمیمی

ماه معطرِ اطلسی های اینقدی،.... خداحافظ!

سلام سهم کوچک من از وسعت سادگی

سایه نشین اب و هم پیاله ی تشنگی سلام

عزیز همیشه و هنوز من

خداحافظ....

(سید علی صالحی)

پی نوشت3:

حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی

نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ

از اندوه اوقات ما با خبر شوند

دیگر سفارشی نیست

تنها، جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند

خداحافظ...

(سید علی صالحی)   

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٢۳] [۱۱:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak