کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

غریب آمدی و آشنا رفتی

اما من که خوب می شناسمت

من بارها....

تو را بار ها در انتهای رویایی غریب دیده بودم

تو را در خانه، در خواب آب، در خیابان

در انعکاس رخسار دختران ماه

در صف خاموش مردمان، اتوبوس، ایستگاه،

و سایه سار مه آلود آسمان

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این همه دیده که دریا

تو نشان من بودی و من نشانی تو

گفتی بنویس من شمال زاده شده ام ولی تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام

حوصله کن

خواهیم رفت

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم....

(( سید علی صالحی))

 

 

این وبلاگ رو برای این می خواستم که همه ی فریادهامو اینجا بکشم

این جا اصلا جیغ بکشم

وقتی از همه جا مونده بشم اینجا پناهم باشه

خیلی سخته وقتی بدونی و نتونی کاری کنی

غصه ات می گیره وقتی می دونی و می بینی

از اون بدتر وقتیه که خودت رو به آب و آتیش بزنی و برچسب نارفیقی و بی انصافی و بی معرفتی نصیبت بشه.

نا توانی در گفتن بدجوری عذابم میده

احساس می کنم روح به بدنم زیادی شده، دوست دارم برم یه جا بدوم یا مثلا دوچرخه سواری کنم شاید آروم شم.

(( دوست دارد یار این آشفتگی)) ....

 واقعا دوست دارد؟

     و فکر کن چه تنهاست

                        اگر که ماهی کوچک

                                         دچار آبی بیکران باشد.

 

در این دریای پر آشوب پنداری حبابم من

                                        نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم

 

اما یه چیز رو خوب می دونم، وبلاگ جای خوبی برای جیغ زدن نیست.

یه چیز دیگه رو هم خوب می دونم:

آشنا، یعنی هم میهن من در سرزمین غربت

 

 

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸] [۱٢:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak