کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کسی بی خبر آمد، مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم، کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد، اسیر قفسی باز

کسی خنده، کسی غم، کسی شادی و ماتم

کسی ساده، کسی صاف ، کسی در هم و برهم

کسی پر ز ترانه، کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده، کسی مثل خودم کال

کسی مثل تو ای دوست،   مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم، شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد

 

 

پی نوشت 1:

یک بار به مترسکی گفتم:

لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمی شوم.

و من اندیشیدم و گفتم: درست است چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.

گفت: تنها کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد ای لذت را می شناسند.

آن گاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش  ستایش من بود  یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد!

هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند.

 

(جبران خلیل جبران)

پی نوشت 2:

باز من پر شدم از حس های عجیبی که خودم هم نمی دونم دلیلش چیه و از کجا منشا می گیره.

مثل حس اشتیاق به ورود به اتاقی که روی درش نوشته(ورود ممنوع)

یا حس خواندن مطلبی که روش نوشته (محرمانه).

یا حس حل شدن در یک سوال بی جواب.

به قول سید مهدی موسوی:

حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

محبوب من، خیلی از این کابوس می ترسم

(عسل بانو)                                 

 

[جمعه ۱۳٩٠/٢/٩] [۱٢:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak