کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نه...سرمایمان از زمستان نبود

بجز ما کسی زیر باران نبود

زمان روی یک سیب آغازشد

ولی سیب آغاز انسان نبود

خداخوردن سیب رامنع کرد

خدا آن زمان ها مسلمان نبود

خدا دید ما دوستدار همیم

که از خلقت خود پشیمان نبود

اگر لذت با تو بودن نداشت

چنین خوردن سیب آسان نبود

خدا راند ما راشبی از بهشت

بهشتی که اندوه درآن نبود

زمین ذره هایی پر از درد داشت

فقط آدم این گوشه مهمان نبود

خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

بجز ما که درآن قدم می زدیم

کسی عابرآن خیابان نبود

دل آدم آن وقت ها غصه داشت

ولی غصه اش قحطی نان نبود

وحالا به خاطر می آریم ما

زمانی که زنجیر وزندان نبود

زمانی که هنگام مجرم شدن

بجز سیب دردست انسان نبود

مرتضی کردی

پی نوشت:

 

می خواهم خودم را پایان قصه ای بگذارم که قهرمانش .......

چقدر راحت میشه به جای همه ی ناگفته ها سه نقطه گذاشت.

(عسل بانو)

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۱] [۱٠:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak