کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابدچشم تورا پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تورا در آسمان‌ها می کشید

وقتی عطش طعم تورابااشک‌هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی

افشین یداللهی

پی نوشت1:

       بگذار سرنوشت هر راهی می خواهد برود

        ما راهمان جداست.

   بگذار ابرها تا می توانند ببارند

     ما چترمان خداست.

 

پی نوشت 2:

(با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد)

 

چقدر این جمله حالمو خوب کرده. خوبم حالا.

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۱] [۱۱:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak