کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نمانده در سرمان جز همان خیال رسیدن

زمانه می دهد آیا به ما مجال رسیدن؟

 

نمانده راه درازی، بخوان که با تو دوباره

امیدوار بمانم به احتمال رسیدن

 

قدم قدم نفست را پناهگاه دلم کن

که ناب و تازه بماند، همیشه حال رسیدن

 

تهی ز وسوسه هایم هر آنچه بود گرفتی

چه در  ازای  نماندن، چه در قبال رسیدن

 

عجب عدالت محضی، درست قسمتمان شد

مرا زوال و بریدن، تو را کمال رسیدن

 

پی نوشت1:

خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.

        (دکتر چمران)

 

پی نوشت2:

آرزوهایت را برآورده می کند ،  آنکه آسمانی را برای خنداندن گلی می گریاند.

 

[شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤] [۱۱:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak