کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نمی دونم چی شده یه تیکه آهنه دلم

ساکته، انگاری که جدا از این تنه دلم

 

نکنه مرده باشه ازش صدایی نمی یاد

کاش یکی کاری کنه دوباره بشکنه دلم

 

خیلی وقته که دیگه تو گرگ و میش لحظه ها

مثل غربت افق تاریک و روشنه دلم

 

خیلی ها بهم می گن دل رو به عشق زنده کنم

اما من معتقدم لایق مردنه دلم

 

دست به دست حال و هواش تو دستای این آدما

قصه هر شبه کوچه و برزنه دلم

 

هر کی هرچی می تونه زخم زبونش می زنه

ولی از نجابتش حرفی نمی زنه دلم

 

دارم از دست می دمش، هیچ کسی نیست بهم بگه

که آخه دل شده عشق کدوم دله .....دلم

 

شاید این گلایه ها یه قدری بی حساب باشه

چون دارم حس می کنم مثل خود منه دلم

 

        ((مهرداد خلخالی- اهواز- انجمن ادبی  شیدا))

 

 

 

چی شده ؟ واقعا نمی دونم چی شده این روزا؟

من نمی دونم چی شده که همش دنبال کلمه می گردم،

دوست دارم همه چی کلمه بشه و بتونم حرف بزنم، دوست دارم درخت ها، کاغذ ها، استکان، مداد و خلاصه همه چی کلمه بشه و به کمکم بیاد.

شعر گفتن از یادم رفته، حرف زدن از یادم رفته، ....

تصمیم جدی دارم برای کمک به تو، و همه جا رو می گردم.

همیشه وقتی می خوام یه مسئله رو جدی حل کنم، یکی از راهها به کتابخونه می رسه،

کتاب ها رو ورق می زنم،

کلمه ها به آدم هایی می مانند که از زندگی منطقی روی این خطوط راست خسته شده اند.

این کتاب ها را بارها خوانده ام، اما هیچ وقت چیزی نبودند که می خواستم.

این روزها آینه ها هم دهن کجی می کنند. هیچ جای دنیا آینه دروغ نمی گه، پس شاید واقعا دهان من کجه.

   اصلا شاید ذهن من، عقل من، وجود من کجه.

خدایا کمکم کن، نمی تونم بی تفاوت باشم. نمی خوام بی تفاوت باشم.

من بی تقصیرم، بضاعت من کمه،

چرا اینقدر بی تابم من؟

من که گریه را نمی شناختم، این بغض چیه که داره خفم می کنه؟

چرا این همه مضطربم؟

روزی چند بار صدقه می دم، یعنی قراره اتفاقی بیفته که این همه بی تابم؟

همه چراغ ها رو روشن می کنم، ولی باز خونه تاریکه.

همه هستند ولی من تنهام.

یعنی هیچ راهی نیست؟

خدایا این از رحمت تو دوره، حتما راهی هست.

خدایا باید کمکش کنی، باید.

 

خدایا فاصله تا تو، خودت گفتی که کوتاهه  

  از اینجا که من ایستادم،چقدر تا آسمون راهه؟

 

می خوام خودم رو دلداری بدم. دنبال جمله می گردم.

یاد دکتر شریعتی می افتم که گفته:

((  انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری میکند.))

من تنهام، تو تنهایی، پس شاید داریم به انسان بودن نزدیک میشیم.

پس بجنگ، با زندگی بجنگ. خواهش می کنم.

 

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠] [٦:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak