کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از خدا خواهم که چون من عاشق و زارت کند

در کمند زلف دلداری گرفتارت کند

چشم مستی خواهم از دستت رباید عقل و هوش

تا از این مستی که داری خوب هشیارت کند

دلربایی از برت یا رب برد دل بی خبر

وز من و حال دل زارم خبر دارت کند

گه حجاب رو کند مو، سازدت آشفته حال

گاه گیرد پرده از رخ ، محو دیدارت کند

هر چه او گوید خلاف عقل تصدیقش کنی

    و آنچه تو گویی ز روی شوخی انکارت کند

تاب از چشمت رباید، افکند در زلف تو

خواب از چشمت برد، وز خواب بیدارت کند

همچو زلفت در پریشانی مثل سازد تو را

   مو به مو در عاشقی آگه ز اسرارت کند

و آنچه کردی بر (بلند اقبال) آزار از فراق

گاهگاهی از فراق خویش آزارت کند

 

میررضی حمزوی (اقبال شیرازی)

 

پی نوشت:

آنقدر باورت دارم، که وقتی می گویی باران،

خیس می شوم.

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱] [۸:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak