کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک صندلی کنار رویاهایم از آن توست؛ بنشینی یا بروی .....

 

             *****************

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتش ها که در این کوه بر پا می کنم هر شب

 

تماشایی ست پیچ و تاب آتش، ای خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ((ها)) می کنم هر شب

 

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر  شب

محمد علی بهمنی

 

پی نوشت1:

 مهربانیت آنقدر ظریف است، که سنجاقکی بدون ترس از کف

دست تو آب می خورد....

 

پی نوشت 2:

یه خورده بوی عشقت ُ بذار رو پیرهنت باشه

                بذار که آسمون من آبیِ دیدنت باشه

وقتی نگاهت می کنم انگاری غرق غربتی

            لباس  آبیتُ بپوش ، بذار همش تنت باشه

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٤] [٦:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak