کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو  بر پای من است

جامه ای را که به خون رنگ نمودم امروز

بر جفا کاری تو شاهد فردای من است

چیزهایی را که نبایست ببیند بس دید

به خدا قاتل من دیده ی بینای من است

سر تسلیم به چرخ انکه نیاورد فرود

با  همه جور و ستم همت والای من است

دل تماشایی تو دیده تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پای پر آبله ی بادیه پیمای من است

(فرخی یزدی)

 

پی نوشت:

به خدا قاتل من دیده ی بینای من است

با عینک درست نمیشه،  ..... باور کن.

 

[جمعه ۱۳٩٠/۳/٦] [۱٠:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak