کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ای عشق مشو در خط خلق ندانندت
 
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
 
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
 
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
 
گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
 
چون مشک پرکنده عالم ز تو آکنده
 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

 

 

هوشنگ ابتهاج

پی نوشت:

(ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت)

بی نظیره.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

       که در طریقت ما کافری است رنجیدن

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۱] [۱۱:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak