کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حوا دوباره دست هوس را دراز کن

سیبی بچین و عشوه و اطوار و ناز کن

آدم بیا که خسته ام از این بهشت سرد

ممنوعه را بگیر و در بسته باز کن!

شیطان! برای وسوسه کهنه دیر شد

دیگر گذشته کار، بر آدم نماز کن

اه ای خدا ببین که به ابلیس رو زدم

رحمی به این شکسته دل پر گداز کن

یا بشکن این قفس که پر از خاک مرده هاست

یا هر نفس مرا ز نفس بی نیاز کن

(محمد جواد حیدری)

 

پی نوشت1:

 

حوّا!
دوباره سیب بچین
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند
من خسته‏ام حوّا...

حوّا!
یادت هست بهشت را؟
ما را از بهشت بیرون کردند
نمی‏دانستند که وقتی با تو هستم
همه جا برای من بهشت است

می‏خواهم یاغی شوم
به بهشت باز نخواهم گشت

دوباره سیب بچین
می‏خواهم از اینجا هم بیرونمان کنند
من اینجا خیلی خسته‏ام حوّا

 

پی نوشت2:

 

حرف که میزنی بی اراده لال میشوم
آرزوی پرواز میکنی بال میشوم
از ماضی بعیدت عبور که میکنی
آینده ات,گذشته ات ...و حال میشوم
برای تو یک سیب سرخ میشوم...حوا
برای دیگران همیشه کال میشوم
با تو من به حوالی بهشت میرسم
بی تو به عمق فاجعه ارسال میشوم

 

[شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٤] [۱۱:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak