کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خرابستان چشمانت مرا مصلوب می سازد

            نگاه سرکش و مستت دلم مغلوب می سازد

کجائی آشنای دل که واژه  واژه دستانم

            به صد برگ تمنا ها تو را مکتوب می سازد

سپردم کشتی دل را به دریای خیال تو

            و این امواج طوفانی دلم  مخروب می سازد

ببین انگور مهر تو که جوش آمد ز هجرانت

          ز اشک چشم مخمورم می و مشروب می سازد

نمی دانم که دستانت چه رازی در میان دارد

          که با تن پوش ناز خود تنم مجذوب می سازد

بیا که عقل زهّادم،  نزول آیه ی عشقت

         بدیدست و به   بی دینی  دلم منسوب می سازد

 

پی نوشت:

دنیای عجیبیه این دنیای شعر

کاش می شد به عقب برگردم و ادبیات رو برای تحصیل  انتخاب کنم. من با شعر زندگی میکنم.

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦] [۱٠:۳٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak