کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

   عاشقی جرم نیست ای مردم

اتفاق است، پیش می آید

 

****************

نبش شانزدهمین خیابان بود

آن صبح که پا به راه

نشانی کوچه ی بن بستی را دادی

که ((دلت)) بود.

نه،

مهره ی مار  نداری تو،

هم مرام داشت چراغ دلم

که هر چه کوبیدیش با سنگ

بی بهانه چشم عابرت را بوسید

و هم

چهار دیوار داشت

بن بست دلت.

هنوز سرگردانم در آن بن بست.

سیصد و شصت و پنج غروب

از طلوع آن شکوفه گذشت

هشت و نیم صبح بود، یادت هست؟

   (عسل بانو)

   

پی نوشت:

  دستور آمده از بالا که بزنیم به کار شعرهای بی وزن و قافیه.

این شروع عملیات است. فکر کنم بد نباشد، نه فرمانده؟چشمک

[جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧] [٦:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak