کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

پیش نوشت:

وادی مقدسی است دل، با وضو وارد شوید.

اخلَع نَعلَیک) کفشاتو در بیار لطفا...

 

 

صبح ِطلوع ِ شعر و غزل ، ناشتای تو
یعنی سلام ، زنده شدم با دعای تو

یعنی دوباره... با تو من از خواب می پرم
با موج های ملتهب خنده های تو

حس می کنم که جنبش قلب و رگان من
تنظیم می شوند به آهنگ پای تو

یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود
یعنی که تنگ می شود این دل برای تو

احساس می کنم که تو من می شوی و من
یک لحظه خواستم که بیایم به جای تو

یک لحظه خواستم ... به خوبی تو باشم و دلم
یک لحظه ! یک دقیقه! ... شود آشنای تو

 تازه سلام اول این قصه می رسد
پر می شود تمام من از ماجرای تو

گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان
در گوش من ترنم نرم صدای تو

تو خوبی آنقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو

خورشید هم به قدر تو زیبا و خوب نیست
گل ، سعی می کند که در آرد ادای تو

اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت
این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟

خوابم گرفته با تغزل آرام در صدات
آرام می شود دوباره دل از لای لای تو

صبحانه حاضرست ، بفرما غزل بنوش
طعم بهشت می دهد امروز چای تو!!!

برنامه چیست ؟ زل زدن محض در نگات
اکران ماندگار تو و سینمای تو

حالا منم و لطف تو هر لحظه بیشتر
هی سوء استفاده می شود از این حیای تو

من چیزهای خوب زیادی نداشتم!
می فهمم آخر ارزش و قدر و بهای تو

می فهمم اینکه نوری و آب و درخت و ...آه
می دانم اینکه توی جهان نیست تای ِ تو

می دانم اینکه جهان ، تلخ و شور و سرد
سنگ و سیاه و سخت تمامش؟! ، سوای تو!

من بیست و هشت سال خودم را نوشته ام
می ریزم این تمام خودم را به پای تو

اصلا برای چیست من اینقدر حرف ... حرف 
اصلا تمام زندگی من فدای ِ تو

تو خوبی انقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو

 

دل نوشت:

کسی درِ خانه ی دلت را می زند که  آشناست. اختیار دل اگر به دست خودت بود شاید به این آسانی تسلیم نمی شد. اما دل خود صاحب اختیار است و نمی توان آن را در چارچوب خاصی محبوس کرد و یا برایش قانون گذاشت.

چه کنم؟   درخت باشم بر غم تبر؟

 

تلخی بعضی تجربه ها به کام می ماند. مثل رسیدن به شناختی که خلاف همه ی باور های قشنگ در مورد کسی یا چیزی باشه.

کاش برای سمت چپ سینه ها احترام قائل باشیم.

وادی مقدسی است دل.

 

پی نوشت 1:

خیلی وقت بود شب را زندگی نکرده بودم. بی خوابی که بزند به سرت و خسته باشی از خودت و همه و حوصله ی ترانه های این وری و آن وری را نداشته باشی، بهترین چیز همین رادیو جوان وطنی ست، که یادت نرود جوانی هنوز، حاصلش می شود شنیدن  شعر قشنگی که امروز گذاشتم ، هر چی می خونم سیر نمی شم.  تقدیمش کردم به خودم. به خودشان نگیرند بعضی ها.

متاسفانه متوجه نشدم شاعرش کیست.

 

پی نوشت 2:

مدعی نیستم اما هنری بهتر ازاین

که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام؟

 

پی نوشت 3:

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام......

 

پی نوشت 4:

دوک نخ ریسی بیاور  یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

      (فاضل نظری)

به قول سید مهدی موسوی( سخت است باور کردنش ، سخت است ، خیلی سخت...)

(خوب بودیم و زندگی بد شد)

 

پی نوشت5:

خیلی غمگین شد این پست، طنزش کنم کمی:

دیشب وقت شام علیرضای کوچولو یهو گفت:

بلبلی در بوستانت لانه کرده، پنج غلامت را بفرست دستگیرش کنند خاله!!!

بعد با دیدن نگاه متعجب همه گفت: بلبل یعنی دانه ی برنج،

بوستان کنار لبت است و پنج غلام انگشت ها یعنی یه دونه برنج  کنار لبت مونده  ورش دار

گفتم به ادبیات علاقه داری علیرضا؟

گفت: چی؟

گفتم : ادبیات

گفت: هان؟

همه خندیدند

عجیب و غریب شده اند بچه های نسل جدید

ما اینقدی بودیم آخر خلافمون ( خوشا به حالت ای روستایی ...)بود.

بلیل و برنج و پنج غلام؟؟؟

 


[چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩] [۱۱:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak