کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آن طرف تویی، تنها، آخرِ جوانمردی

این طرف من و... تنها با تو حس همدردی

 

آن طرف کسی دارد بی گناه می میرد

این طرف همه شادند، در کمال خونسردی

 

گفته ای که بیماری، زخم تیغ می خواهی

این طرف همه اما... در نهایت سردی

 

گر چه دست من خالیست، با تمام احساسم...

با تو و غمت اینجا، انتهای دلسردی

 

حس من به تو شاید...نه، ولی ، اگر...اما

خوبِ من نمی دانم، باورم نمی کردی؟

 

مثل آتشم امشب، شعله می کشم از تب

با غمت چه آوردی؟... باز شاعرم کردی

 

 

 

 

پی نوشت:

چشمه شعرم خشکیده بود، باریدی.... دوباره جوشید... باز شاعرم کردی.

(( عسل بانو))

[شنبه ۱۳۸٩/٧/۳] [٩:٤٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak