کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

می شه خدا  رو حس کرد

تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق  و گناه بی اراده

 

بی عشق عمر آدم ، بی اعتقاد میره

هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره

 

وقتی که عشق آخر تصمیمشو می گیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

 

ترسیده بودم از عشق ، عاشق تر از همیشه

هر چی محال می شد ، با عشق داره میشه

                    انگار داره میشه

  عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه ست

از لحظه های حوا، هوا می مونه و بس

 

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قسمت رو از نو نوشته باشه

 

     پی نوشت:

        دست دلم را می گیرم

می برم هواخوری. یاد تو هم که همه جا با من است.

تنهایی هم که پا به پایم می رود.

می بینی؟ همه جمعمان جمع است.

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥] [۱۱:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak