کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در ربنا که نام تو تکرار می کنم

من بر حضور غیبی ات اصرار می کنم

در پای سفره ی نگهم میهمان توئی

من با گناه عشق تو افطار می کنم

من آدم بهشتی ام  اما به خاطرت

میراث آسمانی ام انکار می کنم

از بال ابروان تو تا بیکرانه ها

پرواز تا دو نرگس بیمار می کنم

باز آمده است وقت اذان جات خالی است

دردی دوباره در دل خونبار می کنم

ای بهترین حدیث رهایی ز خویشتن

خود را نثار لحظه ی دیدار می کنم

بگذار پیش و پس شود سوز عید فطر

من با هلال زلف تو افطار می کنم

 

(وحید ضیائی)

 

پی نوشت:

ما در ره عشق تو اسیران بلائیم

   کس نیست چنین عاشق بیچاره که مائیم

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩] [۱۱:٥۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak