کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی  و ..... من نمی دانستم

دردت به جان بی قرار پر گریه ام

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

 

حالا که آمدی

حرف ما بسیار،

وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی ست....!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگان دریا نیست

سر به سرم می گذاری ....ها؟

می دانم که می مانی

پس لااقل باران را بهانه کن

دارد باران می آید.

 

مگر می شود نیامده باز

به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!

تو که تا ساعت این صحبت نا تمام ، تمام نمی کنی، ها؟

.............

(سید علی صالحی)

 

 

پی نوشت:

یک روز می گن بیا و یک روز  دعا می کنند بری

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چی می شود؟

دیوانه بودن هنری ست که خیلی ها از آن سر در نمی آورند.

شرمنده ی قلب هایمان باشیم که شب ها هم کار می کنند.

دارم فکر می کنم به این که فقط خودم می دونم چی می نویسم و چرا این شعرها رو انتخاب می کنم. اینم خودش یه عالمیه.

 

      من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس

                            خوب شد هرگز نبودم تکیه گاه هیچ کس

  کاش فنجانی نسازد کوزه گر از کوزه ام

                   تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس

بهترین تقدیر گل ها چیدن است

                 سعی کن هرگز نباشی دل بخواه هیچ کس

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦] [٧:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak