کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کبوتر جان آزادم

کبوتر جان هوشیارم

رها کن خانه ی مرد کبوتر باز

اگر از تشنگی مردی

اگر مردی ز تنهایی

به گرد بام این خانه

برای  آب یا دانه

نمی جوئی، نمی گردی، نمی میری

کبوتر جان ، کبوتر باز عاشق نیست

فریبت می دهد گر مهر می ورزد

کبوتر باز صیاد است

کبوتر های او دامند

کبوتر جان، کبوترباز با پرواز کفترها

به بام آسمان می گسترد دامی

کبوتر های رنگینش که چون رنگین کمان زیباست

اگر باور کنی تارند، اگر باور کنی دامند برای چون تو آزادی

کبوتر جان هشیارم،

کبوتر های او چنگند، قلابند

 

پی نوشت:

گر چه می گفت که زارت بکشم میدیدم

       که نهانش نظری با من دلسوخته بود

[شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩] [۱:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak