کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک روز می رانی مرا، روزی صدایم می کنی

فردا اگر دیر آمدم، حتما جوابم می کنی

 

امروز با خود می بری تا اوج آن حس غریب

فردا که می بینی مرا، از خود جدایم می کنی

 

دیروز می گفتی برو، عادت کنم بد می شود!

حالا چرا با درد خود پس آشنایم می کنی؟

 

یک روز می گویی که من خوبم، گلم، دردانه ام

یک روز اگر (( نقد)) آمدم  ((نسیه)) حسابم می کنی

 

امروز می گفتی که من سنگی تر از سنگم ولی

فردا که بشناسی مرا، حتما سپاسم می کنی

 

سنگم ولی با این همه، گوش توام، این را بدان

با غصه هایت روز و شب داری مذابم می کنی

 

دریای آرام مرا، طوفان شدی، بر هم زدی

با حرف می خواهی مرا....نه، انعکاسم می کنی

 

 

 

پی نوشت:

نفهمیدم کجای زمین بودم که این غزل آمد و مهمانم شد.....

 اصلا چرا دروغ همین پیش پای تو، گفتم یک غزل بنویسم برای تو

.......باز شاعرم کردی.

((عسل بانو))

[یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤] [٩:٢۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak