کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ما از یکدیگر پر شده ایم

خاموشی مان نه از تهی بودن

از آکندگی ست.

ما به یکدیگر گره خورده ایم

جدایی مان نه از گسسته بودن

از پیوستگی ست.

(نامدار ناصر)

 

پی نوشت:

بعد از مناجات های مشابه هرشبم که بیشتر حول و حوش تو می چرخد. دلم نمی آید از راه دور بگویم شب بخیر. چند ساعتی منتظر می مانم و از همان راه دور می گویم صبح بخیر

و تو بیدار می شوی آنجا، بی آنکه شنیده باشی.

[جمعه ۱۳٩٠/٦/٤] [۱۱:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak