کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از سرانگشتانِ نمی دانم کى

یا از سرشاخه گانِ نمی دانم کدام

پَر می کشَد

مى آید

بَر سرانگشتان ام مى نشیند

غمزه مى ریزد و هى د لبَرى مى کند .

از خود بی خودم که کر د،

تمام هوش و حواس ام را مى رباید و باز

پَر  می کشَد به آسمانِ نمی دانم کجا

و فرود مى آید بر سر انگشتانِ نمی دانم کى

این همیشه ناراضى

هردم به بام یکى مى نشیند و

جانى از آنِ خود می کند

با این همه ،

دوست مى دارم این هرجایى را

و به شوقِ دیدارش

پنجره ى ذهن ام

همیشه گشوده مى ماند

(صمصام کشفی)

 

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤] [۱٠:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak