کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند.

مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان.

من غیر از همه ی مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت  و طبیعت به من داده  به قلبم بخشیده ام. حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت هاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

من یک بسته ی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه که دست برد های روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود. سرم به شدت می چرخد. برای اینکه از پا نیفتم، تو مرا مرمت کن.

من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم.

قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. تو یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده ی وحشی، برای اینکه به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.

تو روشنی قلب منی. خودم را به هدر نداده ام.

 

 

_بخشی از نامه های عاشقانه ی نیما یوشیج –

 

 

پی نوشت:

.....

[جمعه ۱۳٩٠/٧/۱٥] [۱٠:۱٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak