کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول       حاذقان و کافیان بس عدو ل

تا سمرقند آمدند آن دو امیر            پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

کاى لطیف استاد کاامل معرفت           فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از براى زرگرى            اختیارت آرد زیرا مهترى

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم      چون بیایى خاص باشى و ندیم

مرد مال و خلعت بسیار دید         غره شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه مرد          بى خبر کان شاه قصد جانش آرد

اسب تازى بر نشست و شاد تاخت    خونبهاى خویش را خلعت شناخت

اى شده اندر سفر با صد رضا            خود به پاى خویش تا سوء القضا

در خیالش ملک و عز و مهترى          گفت عزرائیل رو آرى بر ى

چون رسید از راه آن مرد غریب            اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوى شاهنشاه بردندش به ناز                  تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسى تعظیم آرد                مخزن زر را بدو تسلیم آرد

پس حکیمش گفت کاى سلطان مه        آن کنیزک را بدین خواجه بد ه

تا کنیزک در وصالش خوش شود           آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه روى را               جفت کرد آن هر دو صحبت جوى را

مدت شش ماه مى راندند کام             تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت           تا بخورد و پیش دختر می گداخت

چون ز رنجورى جمال او نماند                جان دختر در وبال او نماند

چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد          اندک اندک در دل او سرد شد

عشقهایى کز پى رنگى بود                     عشق نبود عاقبت ننگى بود

کاش کان هم ننگ بودى یک سرى         تا نرفتى بر وى آن بد داور ى

خون دوید از چشم همچون جوى او         دشمن جان وى آمد روى او

دشمن طاوس آمد پر او                     اى بسى شه را بکشته فر او

گفت من آن آهوم کز ناف من                ریخت این صیاد خون صاف من

اى من آن روباه صحرا کز کمین                   سر بریدندش براى پوستین

اى من آن پیلى که زخم پیل بان               ریخت خونم از براى استخوان

آن که کشتستم پى مادون من          می نداند که نخسبد خون من

بر من است امروز و فردا بر وى است   خون چون من کس چنین ضایع کی است

گر چه دیوار افکند سایه ى دراز            باز گردد سوى او آن سایه باز

این جهان کوه است و فعل ما ندا           سوى ما آید نداها را صدا

این بگفت و رفت در دم زیر خاک         آن کنیزک شد ز عشق و رنج پا ک

ز انکه عشق مردگان پاینده نیست          ز انکه مرده سوى ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر                      هر دمى باشد ز غنچه تاز ه تر

عشق آن زنده گزین کاو باقى است            کز شراب جان فزایت ساقى است

عشق آن بگزین که جمله انبیا                 یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست              با کریمان کارها دشوار نیست

 

پی نوشت:

فقط یک هفته مانده به- شاید - خداحافظی با درس و دانشگاه. دو سال به سرعت نور گذشت . حتی فرصت نشد از روزهایی که منتظرش بودم لذت ببرم. نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت؟

هر چند این روزها سخت می گذره، خیلی سخت، استرس اینکه روز دفاع از پایان نامه چطور می گذره؟ چی می پرسند؟ و..... حتی یادم میره برای چی رفتم آشپزخونه یا چرا در یخچال رو باز کردم.....

سخت و شیرین می گذره این روزها.

از همین حالا دلم تنگ شده برای عنوان دانشجو. فقط یک هفته ی دیگه دانشجو هستم.

بعد من می مانم و مهر ماه های بی درس و دانشگاه.....

حالا من موندم و فقط یک نگرانی، نگرانی از اینکه نتونم نتیجه ی زحمتم رو اون جور که باید منتقل کنم. نتیجه ی دوازده ساعت در روز کار بی وقفه  در آزمایشگاه،  روز های که دلم برای خستگی خودم سوخت و گریه کردم. روز هایی که برای آب مقطر جنگیدم با مسئول آزمایشگاه.  

وسایل آزمایشی که شکستیم و فقط خندیدیم. بستنی ها که خوردیم برای رفع خستگی.

اون همه دوندگی ، یک هفته ی دیگه به ثمر می رسه. حالا دارم فکر می کنم بعدش چی؟  .....

به قول دکتر شریعتی :

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم آنهایی است که نمی رسندو رسیدن سهم آنهایی است که نمی دوند.

دارم فکر می کنم من از کدوم دسته هستم

چقدر آروم میشم این روزها با خوندن (حدیث کسا):

(( لا مَغمومُ اِلا وَ کَشَفَ الله غَمهُ )).....

با کریمان کارها دشوار نیست......

 

 

پی نوشت 2:

وقتی می روی حواست باشد حتما خدانگهدار بگویی تا خدا حواسش را بیشتر به من بدهد. آخر میدانی خدا به هوای تو مرا رها کرده است.

هفته ی آینده من هستم و جلسه دفاع از پایان نامه. مرا بی دعا رها نکن.

[دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸] [٩:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak