کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

 

 

تمام شد.

 انگار نه آن همه خستگی بود و دلواپسی،

که یادم می رفت نماز خواندم یا نه!

که می تونم اون جور که باید دفاع کنم یانه؟

چه گذشت این ده دوازده روز

روزهای خدا و من و هستی.

از روزی شروع شد که مهلت دفاع در ترم چهار تمدید شد.

ده  روز فرصت داده بودند. باید هم می نوشتم پایان نامه را، هم آماده می شدم برای دفاع. همون روزها با هستی خواندم که ( با کریمان کارها دشوار نیست).

دشوار نبود واقعا. اگر بود حلش کرد اوستا کریم.

چه چیزها دیدم از لطف خدا، چقدر بیشتر حسش کردم.

روزی که نگران از اینکه نگارش تمام نشده و چهارشنبه آخرین مهلت تحویل پایان نامه است به تحصیلات تکمیلی. درگیر بودم با خودم که یهو استاد زنگ زد و گفت مهلت گرفته برای من تا شنبه. فقط برای من.

مثل بارش باران بود اون لحظه در نیمه های شرجی مرداد در اهواز.

یا یک روز مانده به دفاع یهو فهمیدم یه اشکالی تو نسخه ی تحویلی به داور جلسه هست، که انگار زلزله آمد، انگار خانه فرو ریخت سر من، که با ترس و لرز زنگ زدم به داور که ..... و گفت مشکلی نیست . فردا بیار نسخه ی تصحیح شده رو.

که چقدر گریه کردم سر نماز، خجالت کشیدم از خدا.

که گفته (( کَذالِکَ نُنجیِ المومنین)) . مگر من از مومنینم خدا؟

و روز دفاع، بهترین دفاع بود به گفته ی استاد راهنما و داور.

و 7/ 19 که بیشترین نمره بوده تا این لحظه در گروه.

گذشت، با همه ی چیزهایی که دیدم در این ده دوازده روز از لطف خدا.

و چیزهایی که ندیدم و بعد شنیدم:

که بغض کرده مادرم وقتی تقدیم کردم ((این تلاش هرچند هیچ را به پدر و مادر عزیزم))

که سه (( قُل )) خوانده بابا و فوووووووت کرده به طرفم لحظات دفاع.

که خواهرم ترسیده پس بیفتم از خستگی.

و چیزهایی که حتما بوده و ندیدم و نشنیدم به قول هستی، دعاها و اشک های پنهان مادرم، و نگرانی های پدر. و دل بزرگ خواهرم که چند بار با حوصله ارائه ام را گوش داد. و هستی، هستی، هستی.......

گذشت به بهترین نحو، حتی بهتر از تصورم.

امروز عصر یه جوری بودم. چیزی گم کردم انگار، دلم تنگ شد خیلی زود.

حتی برای خستگی و بی خوابی.

چطور شکر کنم خدا رو حالا؟

بهترین دوستم خدا. مرسی خدا.

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦] [۱٠:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak