کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

برای هستی سوال بود که چطور شمس عاشق شد؟ عاشق کیمیا خاتون؟ اصلا چرا عاشق شد؟ شمس با اون همه کرامات و عشق زمینی؟

منم که غرقم این روزها در دریای شمس و مولانا.

بخشی از کتاب (کیمیا خاتون- نوشته ی سعیده قدس) رو میارم شاید جواب سوال هستی باشه:

و شاید اندر احوال این روزهای هستی.

**********

گناهش این بود که خدا را در او دید.

گناهش این بود که خدا را معشوق، و در معشوق دید:

((من خدا را در کیمیا دیدم)).

او همه ی حرفش از عشق بود، و گناهش این بود که با همه ی علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خود عاشق نباشد، قدر ((این عشق)) بجا نتوان آورد. عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق.

تفرق، میان معشوق و عشق و عاشق شدنی ست، اما میان عاشق و عشق محال است.

معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد، می تواند حتی خبری ش از عشق نباشد، اما نه در ((این عشق)).گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمی تواند بود. ندانست که منزلت عاشق بسی برتر از معشوق است و لذت عاشق بسی بیشتر.

بسا معشوق ها که چون در سودای عشق نبودند، رنج ها دادند و هم کشیدند. لیک، این حال، هرگز بر هیچ عاشق نرفت.

خدا خود عشق است. کدامین معشوق می تواند گفت (( صد بار اگر توبه شکستی باز آ)) . مگر نه این فقط حرف عشق است و عاشقی که حسرت آن معشوق دارد که خود را در خورد چنین عاشقی بیاراسته است و راه او را بر خود هموار کرده است؟

زنهار اما، که او مکار عاشقی ست از معشوق چهره می پوشاند تا بیازمایدش. آزمایشی سخت و تعقیبی بی امان.

خام بود آنکه بازی عشق را ساده انگاشت. ابراهیم باید بود تا مکر وی تو را کارگر نیفتد. خاک بیابان های طلب را همه ی عمر در توبره می باید کرد تا مگر چشم- در واپسین لحظات- از جمال دوست منور شود. آن گاه است که تو به راستی عاشقی. آن جاست که تو عاشقی و او معشوق، و همانا تو معشوق و او عاشق. اناالحق می گویی مستانه بر سر دار می شوی و نه سر آن داری تا بدانی که آن دیگران در چه کارند.

راه پر بلایی ست راه منصور. منصور باید بود. منصور باید شد.

آیا این غفلت نیست که نمی بینیم و نه در می یابیم که او همه نور است و ما همه نور؟

ز آتش شهوت برآوردم تو را

و ندر آتش باز گستردم تو را

از دل من زاده ای همچون سخن

چون سخن من هم فرو خوردم تو را

با منی، وز من نمی دانی خبر

چشم بستم جادوی کردم تو را

تا نیازارد تو را هر چشم بد

گوش نالیدم بیازردم تو را

رو جوانمردی کن و رحمت فشان

من به رحمت، بس جوان مُردم تو را

[شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸] [٩:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak