کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شاهرگ سکوتم را که بزنند این جماعت نا اهل،

سیب ها  را می سپارم به رود تو

و در غار دلت مبعوث می شوم

من پیام آور تمام دیوانگی های زمینم

بگذار تکفیرم کنند.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

بعضی ها را هرچقدر بخوانی  خسته نمی شوی

هرچقدر گوش دهی عادت نمی شوند

هرچه تکرار شوند باز بکراند و دست نخورده

شنیده ای؟

بعضی ها بی نهایت اند.

 

پی نوشت 2:

از اونجایی که من به اقیانوس هم که برسم اسفالت میشه تا تصمیم گرفتم روز نوشت ها رو هم اضافه کنم به کالسکه چی

سوژه ها پریدن. انگار دیگه هیچی نمی بینم که بنویسم.

این ها همه تاثیر خوندن کتاب ((کیمیا خاتون)) باشه شاید.

خورد توی ذوقم کمی. انتظار داشتم آخر کتاب یه عشق آتشین بین شمس و کیمیا ببینم نه اینکه.....

هر چی باشه شمسی که مولانا رو منقلب کنه قابل احترامه.

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠] [٩:۳۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak