کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است.......

کافی است دلت گیر باشد.

 

***************

 

شاید تو ندانی

اما

کمی نزدیک مهربانی ِ تو

    جایی حدود دلتنگی ِ من

    حرف ها تب می کنند

       کلمه ها لکنت می گیرند

          و این دل بی قرار

          آنقدر می ریسدمان به هم

           که همین روزها، از سوراخ یک سوزن رد می شویم.

                 

 

              (عسل بانو)

 

پی نوشت :

     (( پیرمردی گرسنه و بیمار

       گوشه ی قهوه خانه ای می خفت

          رادیو باز بود و گوینده

        از مضرات پرخوری می گفت))

این شعر رو که خوندم بی اختیار رفتم به اون روزها که تلویزیون فقط دو تا کانال داشت. این همه کانال و برنامه و تلویزیون ( ال ای دی ) و تجمل نبود و همه مهربان بودند با هم. داشتم فکر می کردم اون روزها هم پیرمردی گرسنه و بیمار......؟!!

نمی دونم چرا ولی رفتم به اون روزها که تلویزیون فقط شبکه یک و دو رو داشت و ما هم مجبور بودیم سریال هایی که هیچ ربطی به سنمون نداشت با بزرگترها ببینیم، هانیکو، اوشین، شمشیر تیپو سلطان و جنگجویان کوهستان، که چقدر برادرم بعد از این سریال جو گیر می شد و چند تا شمشیر خرید که هیچ کدوم شبیه شمشیر (لین چان)نبود.

انگار همه چیز اون موقع ها یه جور دیگه بود، همه چیز قشنگ تر بود.

یادش بخیر پفک نمکی خوشمزه تر بود، چی توز موتوری امروز هیچ وقت جای اون رو نگرفت.

 

 

یادش بخیر اون روزها مدرسه ها هم قشنگ تر بود. تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.

یادش بخیر موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.  ، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

 

 

 زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .

یادش بخیر یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.

ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

یادش بخیر بازی ِ(( آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !)) که هنوز نمی دونم معنی این کلمه های عجیب چیه!

اون موقعها اگه یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

مطمئنم این روزها یه چیزی بین ما آدما کمه، 

ببین این شعر منو برد به کجا!

یادش بخیر اون روزها.....

یادمان بخیر واقعا

دیگه باید گفت یادمان بخیر...

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤] [٧:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak