کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دوستان دختر رَز توبه ز مستوری کرد

             شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید

              تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد

جای آن است که در عقد وصالش گیرند          

            دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد

 

 

پی نوشت:

 

دیروز  از همه چیز و حتی از خودم خسته بودم، دلم دنبال بهانه می گشت برای گریه، دلم می خواست بچه گی کنم، پا روی زمین بکوبم و چیزی بخوام....

نمی دونم دلم چی می خواست. حالم خراب بود. نمازم رو چند بار شکستم و از اول خوندم. یهو یاد دوست بی ادعای خودم، حافظ، افتادم. دیوانش رو برداشتم و به شاخ نبات قسمش دادم که بگه چه مرگمه. این غزل آمد. .....

همیشه با جواباش مبهوتم می کنه، راست می گه دیگه، این منم،(( دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد)).

 همین

((عسل بانو))

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٦] [۸:٢۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak