کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو چکه می کند....

اگر باران بند بیاید، از این خانه می روم.

                                        *********************           

 

 

 


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست.

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست.

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم , کافیست.

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

 

پی نوشت 1:

نوشتنم نمیاد..... رفته.

دلم تنگ شده برای شعر گفتن.

 

پی نوشت 2:

ما  بدهکاریم به همدیگر

به تمام "دوستت دارم" های نگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و  آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم منطقی هستیم. 

ما خوب یاد گرفته ایم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها

اما هنوز یاد نگرفته ایم روی زمین چطور زندگی کنیم.

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم...

یک بار از دیار....

یک بار از یاد....

یک بار از دل...

یک بار از دست....

هر چیزی تاریخ مصرف دارد. حتی آدم ها.

اگر بخواهیم تاریخ مصرفمان منقضی نشود باید به چیزی وصل باشیم که جاودانه بماند. مثلا به عشق.

دست کم می توانیم پیغام دوست داشتنمان را مثل انسان های اولیه با دود  به هم برسانیم.

تنهایی بد دردیست.

توی نانوایی هم صف ((یک دانه ای ها)) جداست.

از جذام هم بدتر است تنهایی.

بدون عشق قلب کار نمی کند. گارانتی هم ندارد.

از ما گفتن بود....

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۸] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak