کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

      

  هنوز پایبندم به

  کتاب آغوشت،

و

  سوره های نگاهت،

    آنچنان پایبندم به این کیش که هزار شیطان هم

نمی توانند لحظه ای ایمانم را سست کنند.

هنوز دوستت دارم

مثل

تمام شدِ مشق شبم

مثل ستاره های رنگی که چفت می شد

به سفیدی دفترم

تو را نه عاشقانه، نه عاقلانه و نه عاجزانه

که تو را عادلانه در قلبم جای می دهم

عدل مگر  آن نیست که هرچیز در جای خودش قرار گیرد؟

 

پی نوشت :

آدم های این روزها مثل (جمعه) می مانند.

معلوم نیست فرد هستند یا زوج

پر از ایهامند

دو چشم دارند ولی همه را با یک چشم نگاه می کنند

یک چهره دارند اما دورویی می کنند

عصبی بودم امروز...

اگه وساطت حاج عمو نبود حتما الان  به جرم قتل عمد زندانی بودم....کشته بودم دختره ی نامیزون رو.

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤] [۱٠:۳٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak