کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

باز هم باید وجود عشق را اثبات کرد

جمله ها را صادقانه وقف احساسات کرد

باز باید سفره دل را کناری باز کرد

یا که مولانا شد و یک مثنوی آغاز کرد

یا که باید صحبت از نیما و از سهراب کرد

یا که خاموشی. فدا را لحظه های ناب کرد

باز باید عاشقانه از شقایق یاد کرد

از حضور بی غرور آن حقایق یاد کرد

کاش می شد اشک ها را خالصانه آه کرد

یا که مانند ((علی)) هم صحبتی با چاه کرد

با هوای یار آن سوی زمان بیداد کرد

یا که تنها ماند و از هجران دمی فریاد کرد

شاید از خورشید اندک صحبتی با ماه کرد

قصه های درد و هجران جملگی کوتاه کرد

یا که در آئینه با خود صحبت از احساس کرد

بعد در دل آرزوی دیدن الماس کرد

باز باید جان شیرین را فدای یاس کرد

مثل آن کاری که در کرب و بلا(( عباس)) کرد

 

پی نوشت:

انقدر ذهنم پریشونه که فقط می خوام یه جوری خالی شم. پناه آوردم به شعر. البته اگه بشه اسم این تراوشات ذهنی رو شعر گذشت. این که نه غزله،  نه رباعی،  نه قصیده،  نه دو بیتی.

ردیف توی همه مصرع ها تکرار شده. گمونم یه سبک شعر ی ابداع کردم. کاش یکی بیاد کشفم کنه.   حالا کاش بشه اسمش رو گذاشت شعر . به قول حافظ: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.

چقدر خسته ام. 

 

((عسل بانو))             

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧] [۸:٠٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak