کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

 

این شعر آیینه ی تمام نمای احوال جلال الدین رومی پس از ملاقات با شمس تبریزی است.

شمس مولوی را به یک قمار دعوت کرد. قماری که در آن امید بردن و پیروز شدن نبود و مولوی با کمال میل این قمار را پذیرفت، پا در آن نهاد و و از قضا پیروز از آن بیرون آمد.و پس از ان بود که آرزو می کرد ای کاش یک بار دیگر هم مجال می یافت که دست به چنین قماری بزند. بخت نصیب او شد که در قمار زندگی و عشق برنده شد و اینک معلم عشق است.

او هم مثل همه ی عاشقان فراق و وصال داشت.

بعد از رفتن شمس، به امید اینکه نشانی از شمس بیابد مریدان را ترغیب می کرد که:

 

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین

بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

و گر او به وعده گ.ید که دم دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

 

گاه در خلوت او را پیش خودش حاضر می دید :

 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

 

گاهی از ملامت خلق دلتنگ می شد و از هر گوشه شیطانی می خواست او را مفتون خود کن ولی مولانا به شکرانه ی شیرینی که از مصاحبت ان محبوب در کام جانش نشسته بود بر سینه ی همه دست رد می زد و وفاداری و معشوق شناسی خود را چنین با شمس در میان می نهاد:

 

 

همه را بیازمودم زتو خوش ترم نیامد

چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در بر من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

 

 

و گاهی که از داغ فراق جانش به طاقت می آمد و راهی به وصال نمی جست:

 

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم  بی تونه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

 

 

از لا به لای این ابیات می توان به راز کامیابی مولانا و چگونگی مولوی شدنش در محضر شمس دست یافت.

راز کامیابی او، ناکامی اختیار بود.

 

شمس با جلال الدین جز این نکرد. جامه های ژنده ی او را از تن بیرون آورد و او را عریان رها کرد.

این جامه های ژنده، نام، شهرت، مریدان،و.... بودند. هریک از این ها کافی بود تا شیری را یک عمر در بند نگاه دارد.

شمس به مولانا درس دیوانگی داد تا جامه ها را بدرد .

 

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

 

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

 

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

 

 

 

 

 

شمس به مولانا هیچ وعده ای نداد ...آینده ای را برایش تصویر نکرد...

به او گفت پاداش تو این است که بتوانی از عهده ی این قمار برآیی.

این خود کم نعمتی نیست که کسی بتواند دلیرانه دست از همه چیز بشوید و سبکی و زوال را انتخاب کند.

 

شمس آموخت و مولانا آزمود که عاشقی عین آزادی است و تا کسی خواستار آزادی نباشد کام از عاشقی نمی ستاند.:

 

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا

چه گرمیم و چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

 

  منبع: قمار عاشقانه....دکتر عبدالکریم سروش

[پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧] [٩:٥٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak