کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

به بودن ها دیر عادت می کنیم

و به نبودن ها زود

نبودن را بهتر بلدیم.

 

      ******

گاهی از زمین و زمان خسته ای....

دلت می خواد بباری، اما فرصتی پیدا نمیشه

مثل شناگری که به دنبال رودخونه می گرده ، دائم نگاهت به وقایع روزه تا این فرصت بی پیر خودش رو نشون بده و تو خالی بشی....

 

بی خبر جرقه ای زده میشه....عزیزی میره....یه رفتن همیشگی...

این  رفتن میشه یه فرصت طلائی برای تو که بباری...

زبان بغضت باز میشه... بغض به همه ی زبان های زنده ی دنیا مسلطه... هر حرفی، ترانه ای، ناله ای به هر زبانی بشنوی بغضت اون رو می فهمه.....

اصلا نمی دونی برای چی داری گریه می کنی....اون که رفته راحت شده ...عزیز بوده ولی خیلی که نزدیک نبوده...

شاید می ترسی که این اتفاق برای........

می ترسم ....

حالا می فهمم چرا گریه می کردم... می ترسم.

میشه کمی به من شهامت بدید؟

باید خودم را ببرم خانه....صورتش را بشورم...باید ببرمش دراز بکشد و صبحی جدید آغاز کند.

 

 

پی نوشت:

 

پدرِ بهترین دوستم و بهترین دوستِ پدرم رفت.

گاهی غم ها خیلی بزرگ نیستند.... اما سنگین اند ... خیلی سنگین.

 

تلخ بود این روزهایی که گذشت... کاش کسی قند توی دلم آب کند.

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸] [۸:٤۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak