کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

   هستند هنوز کسانی در همین حوالی که برای وصف حال و روزشان چیزی جز چند نقطه جوابگو نیست ....

 و هنوز می خندند....

******

  غروب که شد لپ تاپ رو روشن کردم و گذاشتم روی پام و نشستم و بهش خیره شدم .مثلا خواستم مقاله بنویسم ولی نشستم و فقط فکر کردم... به فروغ و این روزهاش...

به خودم که هیچ کار مفیدی انجام نمیدم....به مقاله هایی که هنووووووووووووز ننوشتم.....به کتاب هایی که هنوووووووووووز نخوندم.....به اینکه همیشه منتظر این روزها بودم که فارغ از هر دلمشغولی .... فارغ از استرس درس و پایان نامه.... فقط و فقط به کارهایی که دوست دارم مشغول باشم.... الان همه چی همون جوریه که می خوام ولی من اون من سابق نیستم.... خسته شدم از دست خودم...خیلی خسته و عصبانی.

بعد رفتم که شام بخورم.....ماکارونی که خیلی دوست دارم. ولی نه کنار خانواده. تنها.  هم به خاطر اینکه حوصله اونها رو نداشتم و هم اینکه کولر روشن بود و من سردم بود و آشپزخانه مأمن گرمیه....یه سینی برداشتم و بشقابم رو گذاشتم توی سینی و نشستم کف آشپزخونه....بعد به خودم خندیدم که دارم مثل (نوروز) غذا می خورم... همین شد که رفتم به اون سال ها که نوروز بود... نوروز خونه شاگرد عموی بابا بود. وقتی عموی بابا فوت کرد ارتباطش رو با خانواده قطع نکرد...هر ازگاهی می اومد و کاری انجام میداد و پولی می گرفت و می رفت...بخصوص روزهای آخر سال و خانه تکانی... نوروز زمان ما  پیرمردی بود با چروک های عمیق صورت و  قامتی خمیده و چند سر عائله....کار درست و حسابی هم نداشت...به خانه فامیل سر میزد و کاری انجام می داد و هرکس در حد توانش کمکی می کرد...غذاش رو توی سینی گرد بزرگی می گذاشتیم براش و هرجا راحت بود می نشست می خورد... خانه ما که می اومد لیلا رو هم می اورد.

دخترش بود لیلا.... کمی از من بزرگتر بود به سن و سال... لیلا می اومد و در خانه تکانی کمک می کرد به مادر من....و چقدر تعریف می کرد  مادرم از اینکه چه دختری داره نوروز....و چقدر من حسودی می کردم به لیلا که مادرم دوستش داشت...(الان هم که به ماردم گفتم گفت چقدر کار می کرد لیلا....) یادش بخیر لیلا.

نوروز همان سالها به رحمت خدا رفت...و دیگه لیلا رو ندیدیم...

راستی کجاست حالا؟ چطوره حال و روزشون بعد از نوروز؟

ببین این شام نوروزی ما رو برد به کجا...

به روزهای حسودی به لیلا....

اگر لیلا به جای من بود حتما تا حالا مقاله هاشو نوشته بود..

و کلی کتاب خونده بود.... خیلی خوب کار می کرد لیلا....

خیلی خسته ام از دست خودم....  

و هنوز می خندم.....

[دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤] [۱۱:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak