کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

می ترسم از خدای تو از آن عروس زشت

همان که سرنوشت تو را بدون من نوشت

 

همان خدا که تو خواندی و یافتی، ولی

نه میان مسجد، نه معبد و کنشت

 

حکم داد به اعدام یاد تو و بعد

نوشت همه چیز را پای سرنوشت

 

یعنی دوباره جاده و تنهایی و خدا

یعنی هنوز چند قدم مانده تا بهشت

 

 

پی نوشت:

 

حال غزلم خوب شد ولی حال خودم اصلا خوب نیست

دارم می رسم به غزل های مدرن. ترشی نخورم یه چیزی  میشم!

من واقعا از خدایی که بعضی ها می سازن می ترسم.

خدای خودم زشت نیست، قشنگه، ارحم الراحمینه، مهربان ترین مهربان هاست.

اما خدایی که بعضی  ها می سازن تر سناکه، شدید العقابه، اگه منو تهدید کنی به نفرین و عدم بخشش ، اون هرگز نمی بخشه. اگه تهدید کنی که بهم نگاه نمی کنی ، اون هرگز به من نگاه نمی کنه. اگه اونی نشم که تو می خوای، خدا هم منو نمی خواد.

چه روزگاری شده واقعا، همه چیز درهمه، نمی شه سوا کرد.

باید همرنگ جماعت باشی، وگرنه کلاهت پس معرکه ست.

 

در دیار ما که هر کالا به هر جا در هم است

                        خوب و بد، معیوب و سالم ، زشت و زیبا در هم است

گر خریداری کند کالای خوب از بد جدا

                       با تشر گوید فروشنده که آقا در هم است

 

[پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸] [۸:٠۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak