کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

     اینجا دنیاست،

       هیچ چیز در جای خودش نیست.

       یکی بی دل است، یکی دو دل

         یکی هم دل توی دلش نیست.

 

می روم بی دل و بی یار و یقین می دانم

که من بی دل و بی یار نه مرد سفرم

********************************

   این روزهای با هم نبودن را دارم با ساعت شنی اندازه می گیرم، یک صحرا گذشته.

کمی دورتر بایست....مهربان که می شوی دلم بیشتر تنگ می شود.

دورتر بایست که سیب نگاهت را نبینم، سیبی که در نگاهت می چرخد آدم را وسوسه می کند. دوباره (حوا) بی هوا می شود ها. دورتر بایست.

اصلا می دانی؟  یا نیا..... یا نرو....

دلم از آمدن و رفتن می گیرد. اصلا حوالی من توقف ممنوع است.

   اینقدر دور خاطره ها قدم نزن، خاطره ها ما را می برند به چند دانه گندم، نمی دانم شاید به چند سیب، شاید به چند معما. به معمای آمدن یکباره ات اینجا...توی دلم....

  اصلا خاطره ها را بگذار در جیبت، بگذار پیر شوند ، بعد آنها را خط بزن و آدرسی، شماره ای چیزی رویشان یادداشت کن. اصلا حراج کن خاطره ها را...به قیمت تمام عمر من.

راستی می دانی؟ مغز هم دندان دارد، خاطره گیر می کند لایش.

 

                        (عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

     نخفته ام زخیالی که می پزد دل من

                  خمار صد شبه دارم، شراب خانه کجاست؟

پی نوشت 2:

        

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی/ به دورتر ببری

تمام بود و نبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی‌ست مختصر ببری

که من تمام خودم را مسافر‌ِ تو شوم

تو هم مرا به جهان های تازه‌تر ببری

سپس نسیم شوی تو؛ و بعد از آن یوسف ...!

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه‌آلود ابرهای جهان

به خوابهای درختان بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی/ خودت اگر ببری

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

غروب زوزة باد و شکستن جاده

چه می‌شود که مرا با خودت سفر ببری؟

 

(پیمان سلیمانی)

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱] [٩:٠٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak