کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم بروم سایه ی لطفش بنشینم

دیدم که علی نور بود سایه ندارد

می خواست قلم نقطه ی ضعفش بنگارد

بیچاره ندانست علی نقطه ندارد

 **********************************

 

 

قصد داشتم به احترام این روز سکوت کنم. به احترام روز مرد. نوشتن از مادر همیشه آسونه ولی کم می نویسیم از پدر.

قصد داشتم به احترام همه ی بزرگ مردان سکوت کنم ولی دیدن مردی سکوتم رو شکست.

دیدن شاعری که شعرهاش رو روی سنگفرش خیابان می فروشه. شاعری که پدر است حتما. پدر کودکی ست حتما. کودکی که دلش به اعتبار شانه های پدرش قرص است.

 رفته بودم برای خرید شیرینی روز پدر، که این مرد، این پدر رو دیدم.

   نوشته بود      بعد از پاره شدن کتاب ها و پوسترهایش توسط ماموران شهرداری این شعر را گفته:

    نه اهانتگر مقدساتم

نه مقرب درگاهم

شاید توانا و کامل نباشم

اما حضور دارم

چه کنم شاعرم

مجبور به اعتراف این باور سبزم.

 

این عکس رو با  موبایلم ازش گرفتم و به جای دخترانش بغضم رو خوردم. به جای دخترانش بغض کردم که حتما نمی توانم را بارها از نگاه این مرد خوانده اند و از زبانش نشنیده اند.

فروختن شعر روی سنگفرش خیابان کجای این شهر رو برای شهرداری تنگ کرده؟ نمی دانم....

 

 

 

پی نوشت:

پدرم، این که سکوت می کنم، نه اینکه نیازمند مهرت نیستم، نه اینکه فراموشت کرده ام، نه اینکه خاطرت را نمی خواهم.

خجالت می کشم،

خجالت می کشم از اینکه نمی توانم تو را در شعرها بنویسم.

خجالت می کشم از اینکه بارها نوشتم بابا نان داد ولی غافل بودم از اینکه بابا برای من همه ی جوانیش را داد.

پر از خاطرات قشنگ توام...پر از یاد و شوق و مرورم هنـوز

ببخش که نمی توانم تورا شعر کنم.

همه ی حرف ها گفتنی نیست بابا.

روزت مبارک.

 

[دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥] [۱٠:٥٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak