کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

می‌گفت دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یکجور نداشته باشم بهتر است ... .


خدایا

هرچه را دوست داشتم از من گرفتی

به هرچه دل بستم دلم را شکستی

به هر چیزی که عشق ورزیدم آنرا زایل کردی

هرکجا که قلبم آرامش یافت تو مضطر و مشوش نمودی

هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت تو آواره کردی

هر زمان به چیزی امیدوارشدم تو امیدم را کور نمودی

تا به چیزی دل نبندم

و کسی را بجای تو نپرستم

و در جایی استقرار نیابم

و به جای تو محبوب و معشوقی نگیرم

و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم

فقط تو را بخواهم

تو را بخوانم

تو را بجویم

و تو را پرستش کنم

خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غم ها و درد هایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیاز های شبانه ام نفهمد هیچ کس اشک های سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم .

 

بی تردید هیچ نوشته ای نمی تواند به اندازه یادداشت های همسر لبنانی شهید چمران، غاده جابر، گویای صفات اخلاقی و روحی او باشد. آنچه در ادامه می آید نگاهی دارد به خاطرات خانم جابر پیش از شهادت شهید چمران:
شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی دانم آن شب چی بود. صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه. مصطفی اینها را گرفت و به من گفت « تو خیلی دختر خوبی هستی.» بعد یکدفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فکر کردم «یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می شود، این شمع دیگر روشن نمی شود، نور نمی دهد

تازه داشتم متوجه می شدم چرا این قدر اصرار داشت و تاکید می کرد که امروز ظهر شهید می شود، مصطفی هرگز شوخی نمی کرد. یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر بر نمی گردد. دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. مصطفی در اتاق نبود، آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هرچه فریاد می کردم که «می خواهم بروم دنبال مصطفی» نمی گذاشتند. فکر می کردند دیوانه شده ام. کلت دستم بود! به هر حال، مصطفی رفته بود و من نمی دانستم چه کار کنم. در ستاد قدم می زدم، می رفتم بالا، می رفتم پایین و فکر می کردم چرا مصطفی این حرف ها را به من می زد. آیا می توانم تحمل کنم که او شهید شود و برنگردد. خیلی گریه می کردم، گریه سخت. تنها زن ستاد من بودم. خانمی در اهواز بود به نام «خراسانی» که دوستم بود. با هم کار می کردیم. یک دفعه خدا آرامشی به من داد. فکر کردم «خب، ظهر قرار است جسد مصطفی بیاید. باید خودم را آماده کنم برای این صحنه.» مانتو شلوار قهوه ای سیری داشتم. آنها را پوشیدم و رفتم پیش خانم خراسانی. حالم خیلی منقلب بود. برایش تعریف کردم که دیشب چه شد و این که مصطفی امروز دیگر شهید می شود. او عصبانی شد، «چرا این حرف ها را می زنی؟ مصطفی هر روز در جبهه است. چرا این طور می گویی؟ چرا مدام می گویید مصطفی بود، بود؟ مصطفی هست،» «می گفتم! اما امروز ظهر دیگر تمام می شود

هنوز خانه اش بودم که تلفن زنگ زد، گفتم «برو بردار که می خواهند بگویند مصطفی تمام شد.» او گفت: «حالا می بینی این طور نیست. تو داری تخیل می کنی.» گوشی را برداشت و من نزدیکش بودم، با همه وجودم گوش می دادم که چه می گوید و او فقط می گفت «نه!نه!» بعد بچه ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان گفتند «دکتر زخمی شده.» من بیمارستان را می شناختم. آنجا کار می کردم وارد حیاط که شدیم من دور زدم سمت سردخانه، خودم می دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است، زخمی نیست، من آگاه شده بودم که مصطفی دیگر تمام شد

رفتم سردخانه و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم گفتم «اللهم تقبل منا هذاالقربان.» آن لحظه دیگر همه چیز برای من تمام شد، آن نگرانی که نکند مصطفی شهید، نکند مصطفی شهید، نکند مصطفی زخمی... نکند، نکند

او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همین خون مصطفی، به همین جسد مصطفی- که در آنجا تنها نبود، خیلی جسدها بود- که با رفتن مصطفی، رحمتش را از این ملت نگیرد. احساس می کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص
.
وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده، و آرامش کامل داشت احساس کردم که او دیگر استراحت کرد. مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعا توی درد بود مصطفی خیلی اذیت شد. آن روزهای آخر، مسئله بنی صدر بود و خیلی فشار آمده بود روی او شب ها گریه می کرد، راه می رفت، بیدار می ماند. احساس می کردم مصطفی دیگر نمی تواند تحمل کند دوری خدا را. آنقدر عشق در وجودش بود که مثل یک روح لطیف می خواست در پرواز باشد. تحمل شهادت بهترین جوان ها برایش سخت بود. آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سکینه خوابیده، آرامش گرفتم. بعد دیگران آمدند و نگذاشتند پیش او بمانم

 

 

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/۳٠] [۱۱:٥٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak