کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آقا شما با ما نگاهت،.....نه، ببخشید

حتی سکوت و بغض و آهت....نه ببخشید

 

آقا شما با ما سلامت مهربان بود؟

فکر من و یاد و پیامت..... نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  شما چیزی نگفتی؟

درد و غم و راز و نیازت......نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  ولی دیروز انگار

حرفی شد و لحن و کلامت......نه ببخشید

 

آقا شما دیروز این دور و حوالی

شک می کنم، شاید من و وهم خیالت...نه ببخشید

 

 

پی نوشت:

داشتم فکر می کردم به اینکه چی میشه که آدما یه روز دم از عشق می زنند و یه روز حتی فرصت سلام و خداحافظی عادی رو هم ازت می گیرن؟

وقتی نیستی حرف از دلتنگی می زنند و وقتی هستی حتی نگاهت نمی کنند.

می بینن که داری میای ولی سریع تر راه می رن که مبادا برسی و سلامی و کلامی و....

انگار نه انگار که حرفی زدیم از محبت، از عشق، ....

یه جوری میشه که شک می کنی به هر چی گذشته ، باورت میشه که توهم بوده،

به این چیزا فکر می کردم که حاصلش شد این گفتگوی خیالی که به نظم درآوردم.

 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

                     باشد که نباشیم و بدانند که بودیم   

[جمعه ۱۳۸٩/٧/٩] [٤:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak