کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

در جنگ با فرعون چشمانت

موسی هم که باشم، فدایی می شوم بی اختیار.

بگذار  ابابیل بکوبند برسرم سنگ نگاهت را.

از دست ابراهیم هم کاری ساخته نیست.

با عقل تراشیدمت

شکستنی نیستی.

(عسل بانو)

 

 

روز نوشت:

هر روز صبح می بینمش دختر را. ساعت خروجم را به وقت او تنظیم کرده ام.

اگر وقتی میزنم بیرون از در خانه رد شده باشد، یعنی دیر شده و باید عجله کنم، اگر وقتی بیرون می رم از دور آمدنش را ببینم یعنی امروز به موقع می رسم به محل کار.

خلاصه شده ساعت من این دختر. حتما همین اطراف جایی مشغول کار است. هم سن و سالیم احتمالا. شاید هم چند سالی کوچکتر باشد. خوب جوان مانده ام من آخه. گاهی بی حرف از کنار هم رد می شویم. امروز خواستم باب آشنایی باز کنم، بگویم می دانی شده ای گرینویچ من. به وقت تو تنظیم می شود ساعت خروجم از خانه؟ می دانی همین روزها اگر نبینمت نگرانت می شوم؟ خواستم اما حس و حالش نبود. اصلا زمانی من استاد این جور دوستی ها بودم. از همه فرصت ها برای دوستی های جدید استفاده می کردم. حوصله همراهم نیست این روزها.

خلاصه امروز هم گذشتم از کنار این غریبه ی آشنا.

رسیدم به مورد های سبز نبش خیابان. چه قد کشیده اند. اصلا کی این همه بزرگ شدند که من ندیدم. حواسم هم که همراهم نیست این روزها...

چطور در این رفت و آمدهای هر روزه ندیدمشان؟!!!

......

بر می گردم. مثل همیشه با تاکسی بی سیم برمی گردم منزل.

راننده همان دیروزیست که انگشت اشاره اش توجه ام را جلب کرده بود. خم نمی شود انگشتش. خشک شده با حادثه ای حتما. بی اختیار تمام بند های انگشتانم را خم و راست می کنم.

دوباره و چند باره. بعد فکر می کنم نعمتی ست خم شدن انگشت ها حتی.

غرقم در این افکار که با صدای راننده به خود میام.

با مرکز تاکسی بی سیم حرف می زند. مرکز اسم و آدرسی خوانده و راننده می گه:

این همون پیرمرده که آلزایمر داره ها. راننده ها رو الاف می کنه.

لبخند من رو که می بینه میگه:

((خیلی پیره، یه روز سوارش کردم. گفت منو ببر سفارت انگلیس. گفتم آقا اینجا سفارت نداریم. گفت همون که خیابون لاله زاره! گفتم اون تهرانه.

گفت خوب ببرم میدان فردوسی. گفتم آقا نداریم ....))

می رسم خونه.

امروز هم گذشت.


بعد نوشت:

ما که بودیم؟؟؟

رهنوردی کور

در گذرگاه راه گم کرده؟

یا به زندان عمر محبوس

گردش سال و ماه گم کرده؟

[یکشنبه ۱۳٩۱/٤/۱۱] [۱٠:۳٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak