کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

انتهای دریا را برکه ها نمی فهمند،

پس ببخش اگر گاهی گم می کنم نشانیت را.

 

***************************

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

                     سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

              وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

             چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

            ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

                 در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

             ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

                 ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

              پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

               ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

            اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

          بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا

               بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

            ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

                            (مولانا)

 

پی نوشت:

 

 

تازه شروع کرده ام به خوردن ناهار که بابا به شوخی می پرسد:

امشب جایی نمی خوای بری؟

با تعجب می پرسم کجا؟

سرش را باز به شوخی تکان می دهد.  دو زاریمان تِلِپ می افتد. زمزمه های خرید کله پاچه را شنیده ایم صبح. قرار گذاشته اند شب کله پاچه بخورند. حالا مانده اند با من چه کنند که حتی بوی این غذا، اسم این غذا حالم را به هم می زند.نمی دانم چه لذتی دارد خوردن این جمجمه و استخوان گوسفند.!!!!

می پرسم: خوب است برایت؟ می خندد بابا. باز می پرسم مفید است؟

فقط خنده تحویلم می دهند. حتما خنده ها از تجسم چهره ی من است هنگام برخورد با کله پاچه.قهر

بی خیال می شوم. این شانه ها را خدا داده که گاهی بیاندازیم بالا و بگوییم بی خیال.

ترجیح می دهم سرم را به شنیدن اخبار نیمروزی گرم کنم.

به قول خودشان (سرخط خبرها) کنکور است . امروز کنکور دانشگاه آزاد بوده. هفته ی پیش کنکور سراسری. اصرار دارند چهره های شادی از این مفلوکان پشت کنکوری نشان دهند. که هیچ استرسی ندارند. که اگر قبول شوند کار منتظرشان است و آینده ای روشن. و اگر قبول نشوند هم که خیالی نیست. کار ریخته بروند جمع کنند دیگر. این آمار بیکاری و تورم و اعتیاد  هم که ربطی به ما ندارد. مختص اروپاست. این جا همه چی آرومه....ما چقدر خوشبختیم.......

بعد از خبر کنکور می رسیم به خبر ((سمفونی کارون)) با صدای نمی دونم کی....گوینده چند خطی اندر آب فراوان کارون می خواند. یکی نیست بگوید آقایی که این خبر را نوشتی که این گوینده بخواند. دیده ای کارون ما را؟ آقایی که این سمفونی را نوشته ای می دانی خشک شده لب کارون؟؟

لا اله الا الله....کوفتمان شد این غذایی که با ذکر کله پاچه شروع شد.

             ××××××××××××××××××××××××××××××

دیروزمان نیمه شعبان بود. هی شیرینی پخش کردند که تولدش شده و نیامد. هی شربت دادند که فردا جمعه است نمی آید. هی خوشحال بودند که به جایی رسیده اند مردمان که انتظار ظهور که هیچ ....اعتقاد به خدا هم .....

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پریرزومان رفتیم کتابفروشی. خانمی دیدم لبخند به لب کتابی مطالعه می کرد. کتاب را که در دستش دیدم. دلم آب شد. دلم خواست. خریدمش.

ببینیند جلدش را.

جلدش طرح دفتر مشق هایی را دارد که سال های دبستان مدرسه می داد . روی جلد نوشته ((یادتونه؟))

 یک دهه خاطره جا گرفته توی این کتاب کوچک . خودکار را گذاشتم کنارش و عکس گرفتم که ببینید کوچولوست کتابم.

کلی خاطره زنده شد برای من و خواهرم.

قسمت خوشمزه اش وقتی رسید که مامان عینک گذاشت به چشم و شروع کرد به خواندن. به اندازه ما ذوق کرده بود مامان با یادآوری طاهره خانم و چنگالش....اوشین.....هانیکو....پرین.....ای کیو سان.....

 

همه این پست را نوشتم که یادم برود شب قرار است چه صحنه ای ببینم...صحنه ی کله پاچه خوری خانواده...

یادم نرفت.....یادم هست. ناراحت

 

بعد نوشت:

کلا مدتی ست درگیرم با خاطرات سال های دبستان. دهه ی شصت. پست ها هم رنگ و بوی همان سال ها را دارد .با این کتابی که خریدم. تصویر خاطره انگیزی که گذاشتم. و حالا هم با نظری که شوکران عزیز گذاشت تعداد نظرها رسید به 1361 . سال تولدم. دهه شصت. 

[جمعه ۱۳٩۱/٤/۱٦] [٤:۱۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak