کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

شریک جرم من تویی

 چه لذتی بهتر از این؟

گناه می کنم که تو

شریک من شوی، همین

(مرجان علیشاهی)

 

 ×××××××××××××××××××

 


 

 

 

آب و چراغ و آینه بیاور

لختی بایست و تماشایم کن

جان رفتن نداشتند پاهایم

با دل آمدم

که در خشکسالی دست هام

سیب خاطر تو بروید.

(عسل بانو)

 

 

 


پی نوشت:

بعضی آدم ها آنقدر نگاهشان، چشم هایشان، دست هایشان مهربان است، که دلت می خواهد یک بار در حقشان بدی کنی و نامهربانی، و ببینی نگاهشان، چشم هایشان وقتی نامهربان می شوند چگونه است، در نهایت حیرت می بینی مهربان تر می شوند. تو از همین بعضی هایی.

می بینم که درد ها چپ و راست به تو می خورند و هیچ کس و هیچ چیز به دردت نمی خورد، مثل دیواری هستی که تک تک آجرهایش شکسته ولی هنوز ایستاده، ولی  همان جور مهربان و صمیمی ست نگاهت ، چشمهات، دست هات.

چقدر دوست میدارمت وقتی آن جور صمیمی با نظافتچی دست می دهی، دست روی شانه اش می گذاری، کنارش می نشینی، حرف میزنی، می خندی ....و من فکر می کنم می داند این کنار کی نشسته؟ می داند که هر تار این موی سفید را من با دنیا عوض نمی کنم؟

چقدر دوست میدارمت وقتی دست زیر چانه ات می گذاری و به حرفها گوش می دهی، بعد حکایتی ، بیت شعری :

بشنو پند پیری که قدش خمیده باشد

     مده دل به هر نگاری که دو یار دیده باشد

چاشنی حرف ها می کنی، می خندی، دلگرمی می دهی،....

چقدر دوست میدارمت ....

می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را ....

درد دارد وقتی می دانم دردت را ....وقتی همه چیز را می دانم، و غصه می خورم ...و تو هنوز مهربانی...و هنوز می خندی.

از همه سرد می شوی

دوباره مرد می شوی

باور می کنی حالا که این ها را می نویسم بغض دارم؟

از تو که می نویسم  مثل کوری می شوم که از رنگ ها می نویسد.

حتما باور می کنی....

وقت نماز است دعایت می کنم

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٤/۱۸] [٩:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak