کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

مثل فیلم های دهه ی هفتاد اروپا

دامنی دارم بلند

و دیوانه شدم بس که تا آمدم عاشق شوم

جنگ شد....

 

*************************


 رژیم اشغالگر چشم های تو

کشور خیال مرا تسخیر کرد

و من خالی بودم از هر سنگی

که از دور پرت کنم کنم حتی.

 

    (عسل بانو)

 

 

 

پی نوشت 1:

احساس، سنگ خارا نیست که همین طور هی بماند و بماند و بماند!... احساس، مثل شاپرک، مثل عطر، می پرد!... درست توی همان روزهایی که دوستت دارم دوستم داشته باش!

برگرفته از وبلاگ:

(نوستالوژی های سال ها بعد- مهدیه لطیفی)

 

 

پی نوشت2:

و مسلما ما سلام هایی به هم بدهکاریم

که ادامه ی هر کدامشان
می توانسته دیوانی شود
یا رمانی
و بعید است
که شبی چرخ و فلک های این شهر بازی را
به افتخار علاقه ی ما به سرگیجه
به ما اختصاص دهند
و بعید است
سلام هایی که از خیرشان گذشتیم
از ما بگذرند!
لا اقل رد که می شوی
بی هوا بگو: دوستت داشتم
و تا برگشتم
لای به لای جمعیت گم شده باش!

 

برگرفته از وبلاگ:

 (کم پیدا تر از برف روی خط استوا-مهدیه لطیفی)

 

پی نوشت3:

 

از همــان روز که آدم به نفـــــس عادت کرد

حـــــجم آواز قـــناری به قفـــــس عادت کرد

 

جــــــبرئیل آمـــــد و لیکن همه ی اهـل حرم

گوش شان صرف به آواز جـرس عادت کرد

 

لغزش دســـــــت زلیخا نفــــــسی بود، ولــی

گوشه ی دامن یوسف به هــــوس عادت کرد

 

بگذریم از سر این قصه که عشق آمـد و بعد

سیب در  ختم حکایت به مگــــس عادت کرد

 

یا تـنوری که در آن زمزمه ی منصور است

آخر کـــــار به افسانه ی خـــــس عادت کرد

 

شـــــــاید آن روز که آدم ز نفــــس می افتاد

به خود و هســتی و دنیا و قفــس عادت کرد 

 

[پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٩] [٩:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak